طلوع خورشید و آمدن سروچمان
روزی که، تو اومدی روی زمین یه فرشته کم شد از آسمونا مثل گل شکفتی بین آدما گل سر سبد بودی بین اونا همیشه هر جا که بودی تک بودی دل تو مثل اونا خاکی نبود خیلی ها حسودیشون می شد بهت آخه هیچ دلی به اون پاکی نبود جانان من،گل یاسمنم وقتی داشتم به هوش می اومدم چیزی زیادی حس نمیکردم..جلوی چشمام سیاهی بود و انگاری داشتند تکونم می دادم..یک دفعه یادم اومد که آخ..تمام شد..عمل تمام شد ،دخترم اومد و من برای همیشه مادر شدم.. فشارم بالا بود عزیزم و واسه همین منو منتقل نکردند بخش همونجا توی زایشگاه بودم با یه خانم دیگه...خوابم م...
نویسنده :
مامان مژگان
8:21







