جانانجانان، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره

بر آستان جانان

عاشقانه

بزم شد فانوس و جانان شمع و دل پروانه‌اي بزم شد فانوس و جانان شمع و دل پروانه‌اي سلام جانانم،دخترم،دردونه عزیزم عزیزه دلم هر روز..نه، هر ساعتی که می گذره،عشق و مهرت تو دلم بیشتر می شه.وقتی توی گهواره ای و دارم نازت را می کشم تا خواب بری...به اون صورت قشنگت که نگاه می کنم... به اون دستهای تپلت،انگشت های کشیده ات،پاهای کوچولوت..دلم پر از عشق و شوری می شه که نمی تونم وصفش کنم و همون لحظه نفسم بند میاد..از بس عاشقتم مامان..از بس دوستت دارم و پرستشت می کنم نازنینم. وقتی از خوب بیدار شدی ومی آیم بالا سرت..و تو هلو خانم تا منو می بینیه دست و پا می زنی و میخندی...قلبم از شدت علاقه بهت می گیره...چقدر احساس خوب ...
29 ارديبهشت 1392

زیبای خفته (1)

یارم به یک لا پیراهن،خوابیده زیر نسترین ترسم که بوی نسترن مست است و هوشیارش کند پروانه امشب پر مزن،اندر حریم یار من ترسم صدای پرپرت از خواب بیدارش کند پیراهنی از برگ گل بهر نگارم دوختم بس که لطیف است آن بدن ترسم که آزارش کند ای آفتاب آهسته نه،پا در حریم یار من ترسم صدای پای تو از خواب بیدارش کند       ...
29 ارديبهشت 1392

دختر قهرمانم

  نام من رفته است روزی بر لب جانان به سهو اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنوز جانانم،نفسم دقیقا از آخرین ساعت روز پانزدهم مرداد هزار و سیصد و نود هجری شمسی غلتیدن به طور کامل را یادگرفتی فدات شم. قربونت برم،امروز هم که یادگرفتی دستت را از زیر بدنت بکشی بیرون؛حالا دیگه که نمی شه گذاشتت روی زمین؛بلافاصله اهن اهن می کنی و می تابی...بعدش هم نق می زنی که آهایییییییی بیایید منو برگردونید......... اما تا دوباره تاق باز می خوابونیمت،غلت می زنی...... الهی مامان پیش مرگت بشه قهرمانم...دردت به جون مامان..بابا مامان عاشقتند،دختر دوست داشتنی... ...
29 ارديبهشت 1392

امشب ،در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

  عشقبازي چيست سر در پاي جانان باختن با سر اندر کوي دلبر عشق نتوان باختن سلام جانانم،شاخه نباتم گلم اینها عکس های اولین شب زندگی توست...تو آروم خوابیده بودی توی تخت و خاله مهتاب هم همینجوری بالا سرت ایستاده بود و نگاهت می کرد...تکون نمی خورد...دو سه بار بهش یادآوری کردم که :"مهتاب می تونی روی صندلی بشینی و نگاهش کنی ها؟"...اما خاله اصلا حواسش نبود.... حتی به من هم اعتنایی نمی کرد...نا سلامتی من عمل کرده بودم و خاله هم اومده بود که اونشب مراقب من باشه..دو بار از تخت اومدم پایین و رفتم بیرون ..اما خیر...تو از همون لحظه اول هم هوش و هم دل از خاله برده بودی...اون اصلابه من اعتنایی نمی کرد... ...
29 ارديبهشت 1392

روز واکسن ، روز درد

از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است غرض اين است وگرنه دل و جان اين همه نيست سلام جانانم،گل بنفشه مامان امروز روز واکسن سگانه،نوبت سوم بود....ساعت 11 صبح اول بهت 3 سی سی شربت استامینفن دادیم..و  بعد هم رفتیم بهداشت(مهربد). حالا بماند که تو گل گلی شربت را دوست نداشتی و هی می دادی بیرون....و لاجرم بابایی و من مجبور  شدیم به کمی زور متوسل بشیم..و تو هم با غرغر و گریه خوردی.... ****** روی تخت دراز کشیدی  و خانم پرستار اول بهت قطره را داد و بعد  من پای چپتو گرفتم و تو عزیز دلم فکر  کردی دارم باهات بازی می کنم..داشتی می خندیدی که خانم  پرستار بهت واکسن زد....وقتی  مایع...
29 ارديبهشت 1392

عکسهای چهار ماهگی جانانم

چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است بر رخ او نظر از آينه پاک انداز جانانم،شکره پاره من،پاره تنم 4 ماه از اومدنت به این دنیا می گذره..این چهار ماه هر لحظه اش واسه پدرت و من شگفت انگیز و رویایی بوده... دلبرکم..دو سه روزه که حنجره ات را کشف کردی و با صدای بلند با ما حرف می زنی..اونم چه حرف زدنی شیرین عسلم..بلند بلند صدا می کنی...نگران نباش قشنگم صدای زیباتو ضبط کردیم... آخ که چقدر این صداهارو دوست داریم و ذوق می کنیم.. دوستت داریم....     ...
29 ارديبهشت 1392