دل بیقرار دارم من
شرح شکن زلف خم اندر خم جانان
کوته نتوان کرد که اين قصه دراز است
جانانم،سلام برگ گلم دختر قشنگم
تو روز دوشنبه پانزدهم فرورودین سال یک هزار و سیصد و نود هجری شمسی به دنیا اومدی
...تو بیمارستان سعدی...نه نه نه گلم بذار از دو روز پیشترش واست تعریف کنم..یعنی روز طبیعت گردی..سیزدهم فروردین.
اون روز دلم یک جورایی بی قرار بود..آخه خانم دکتر گفته بود یک هفته دیگه یعنی روز بیستم فروردین تو به دنیا خواهی اومد....منم پیش خودم فکر می کردم هفته دیگه
همچین روزی تو نباتم توی بغلمی و از این فکر دلم غنج می رفت... فرداش رفتم دکتر..کلی شلوغ بود...هم وزنم زیادشده بود و هم فشارم بالا بود....دلم هم کمی درد
داشت..واسه همین خانم دکتر گفت:"با این وضع بهتره همین فردا صبح عمل کنی...برو برگه معرفی به بیمارستانت را بیار..."
وای نمی دونی جانان گلم چقدر شوکه شدم..آخه اصلا آمادگیشو نداشتم...لابد الانه تو بلا خانوم می پرسی
چرا آمادگی نداشتی مامانی؟..مگه منتظر نبودی هرچه زودتر من بیام تو بغلت؟..بیام تو زندگیت؟
آره خوشگلم..آره عسلم مامان دیگه تاب و تحمل نداشت که این هجران نه ماهه تموم بش و تو بیایی...
دل مامانی قرار نداشت دیگه.. می خواست زودتر اون صورت مثل ماه تو را ببینه..اون بدنه نرم و لطیفتو تو بغلش بگیره...
اما آخه اومدن تو، اتفاق خیلی بزرگ و قشنگی بود...و واسه همچین روز بزرگی باید کلی تدارک می دیدم
آب زنید راه را هین که نگار میرسد ***** مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد
رونق باغ میرسد چشم و چراغ میرسد ***** غم به کناره میرود مه به کنار میرسد
خلاصه اومدم بیرون و بابا جلال اومد جلو...جریان را بهش گفتم و ازش خواهش کردم زنگ بزنه به خاله
مهتاب (خاله با دوستش می خواستن برن سینما فیلم جدایی نادر از سیمین را ببیند) وقتی کارم توی مطب تمام شد و اومدم بیرون
بابایی خوبت با اون مهربونی همیشگیش..منو دلداری می داد..باز مثل همیشه سعی می کرد آرومم کنه..
رفتیم خونه بابابزرگ..بابابزرگ هم دلداریم می داد...می گفت:"چه بهتر بابا زودتر تموم میشه..از هولش در میایی.."
خلاصه اون شب تا صبح مامانی نخوابید..می دونی چرا؟ اخه هم یک کوچولو از عمل فردا می ترسید..
هم کلی هیجان داشت که تو فردا صبح به دنیا می آیی..هم کلی غصه داشت که چرا مامان بزرگت(مامان
فخری) نیست پیشمون..
فردا صبح شد و روز میلاد تو رسید ....
چاک شدست آسمان غلغلهایست در جهان ***** عنبر و مشک میدمد سنجق یار میرسد باغ
سلام میکند سرو قیام میکند ***** سبزه پیاده میرود غنچه سوار میرسد
ساعت هشت صبح من و بابایی و خاله بیمارستان سعدی بودیم...من تا ساعت یک ربع به یک ظهر منتظر بودم تا رفتم توی اتاق عمل....


دل بیقرار دارم من
