جانانجانان، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره

بر آستان جانان

طلوع خورشید و آمدن سروچمان

1392/2/29 8:21
نویسنده : مامان مژگان
199 بازدید
اشتراک گذاری

روزی که، تو اومدی روی زمین

 یه فرشته کم شد از آسمونا

 مثل گل شکفتی بین آدما

 گل سر سبد بودی بین اونا

  همیشه هر جا که بودی تک بودی

 دل تو مثل اونا خاکی نبود

 خیلی ها حسودیشون می شد بهت

 آخه هیچ دلی به اون پاکی نبود

جانان من،گل یاسمنم

وقتی داشتم به هوش می اومدم چیزی زیادی حس نمیکردم..جلوی چشمام سیاهی بود و انگاری داشتند تکونم می دادم..یک دفعه یادم اومد که آخ..تمام شد..عمل تمام شد ،دخترم اومد و  من برای همیشه مادر شدم..

فشارم بالا بود عزیزم و واسه همین منو منتقل نکردند بخش همونجا توی زایشگاه بودم با یه خانم دیگه...خوابم می برد، بیدار می شد،هنوز کمی گیج بودم،اما خیلی بی صبر و قرار

 بودم میخواستم زودتر تو را ببینم..اما جرئتش را هم نداشتم بهشون بگم بچه ام را بیارید..چون دیدن تو آنقدر باشکوه بود و بزرگ که من توانایی مقابل شدن با اونو نداشتم عزیزترینم.

تختم را بردن دم در و بابایی و خاله را دیدم..ازشون پرسیدم:"بچه ام را دیدین ؟خوشگله؟چه شکلیه؟"

خاله هم عکسی که ازت گرفته بود را نشون داد...آخ که خدایا زیباترین و باوقارترین آفریده تو را داشتم میدیدم..دختری با لبهای قرمز رنگ و صورت گلی.........

 ساعات اولیه زندگی دخترم،گرفته شده توسط خاله مهتاب

داشتیم با خانم کناری حرف می زدیم که دختر اونو آوردن..داشتم اونها را نگاه می کردم و که دیدم خانم پرستار یک بسته صورتی رنگ گذاشت توی بغلم..........

وای خدایا خدایا...نفسم بند اومده بود..ضربان قلبم بی نهایت تند شده بود...تمام بند بند تنم از ذوق می لرزید ،همه وجودم سرپا شوق بود و عشق، آخه دخترم بود....دخترم،پاره تنمو گذاشته بودن توی بغلم........

از در درآمدی و من از خود به درشدم ***  گویی کز این جهان به جهان دگر شدم

آره جانانم،دخترم،شکرم،نباتم

تو را لای یک پتوی صورتی رنگ پیچونده بودند....وقتی نگاهت کردم دیدم یک سر کوچولو پر از موهای مشکی داری و یک صورت سفید و گلی و دو تا چشم سیاه...

داشتی انگشت های ظریفت را می خوردی و از گوشه اون دو تا چشم سیاه داشتی منو نگاه می کرد...

دیگه نمی تونستم جلوی خودم بگیرم...فقط قربون صدقه ات می رفتم...چند دقیقه ای پیشم بودی و بعد بردنت بخش نوزادان...و من موندم با دلی که لبریز از عشق بود و وجودی که غرقه احساس مادری.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)