روز واکسن ، روز درد
از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است
غرض اين است وگرنه دل و جان اين همه نيست
سلام جانانم،گل بنفشه مامان
امروز روز واکسن سگانه،نوبت سوم بود....ساعت 11 صبح اول بهت 3 سی سی شربت استامینفن دادیم..و
بعد هم رفتیم بهداشت(مهربد).
حالا بماند که تو گل گلی شربت را دوست نداشتی و هی می دادی بیرون....و لاجرم بابایی و من مجبور
شدیم به کمی زور متوسل بشیم..و تو هم با غرغر و گریه خوردی....
******
روی تخت دراز کشیدی و خانم پرستار اول بهت قطره را داد و بعد من پای چپتو گرفتم و تو عزیز دلم فکر
کردی دارم باهات بازی می کنم..داشتی می خندیدی که خانم پرستار بهت واکسن زد....وقتی
مایع داخل سرنگ تمام شد،تازه دردش را فهمیدی و شروع کردی گریه کردن....
الهی مادر دورت بگرده ،بمیره مامان که دردت اومد....اما تو اینقدر صبوری،اینقدر خانمی و با وقار که فقط
یک دقیقه گریه کردی و بعدش آروم شدی...اما تا اومدیم توی خونه یک جورایی قهر بودی....
یک کوچولو خوابیدی و حالا هم به قول بابایی "جک(لوس)" شدی و بغل بابایی هستی....
الان هم بابایی داره فشارت می ده و هی بوست می کنه..تو هم که خوشت اومده خانم خانمها
دوست داریم بی نهایت



روز واکسن ، روز درد
