جانانجانان، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

بر آستان جانان

عشق لب شیرینت ، بس شور برانگیزد

1391/11/2 21:11
نویسنده : مامان مژگان
292 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

 

 

 

 

عشق تو آخر جانان،زد بر دل من

بر باد غم داد آخر آب و گل من

روی تو چون دیده دل،بهتر ز لیلی

شد بند زنجیر دام،مجنون دل من

نو چشم،تپش قلبم، جانانم

بمیرم واسه همه شیرینی هات..بگردم  دور همه دلبریهات

داری روز به روز شیرین زبون تر میشی

هرچی بیشتر کلمه یاد میگری و می گی..بیشتر معلوم میشه که تو بلبل خوش الحان ما هستی

هر کلمه ای که می گی انگاری دریایی از مرواریده..باران در و گهر عروسکم

 

این کلمه هایی هست که یاد گرفتی و می گی......چقدر هم صدات نازه....ظریف و دلبرانه

ماشین....بابا....مامان....بی بی....نیست....خیار....دست....شیر....سیب....دد....نای

نای(آهنگ)....آب....سرده....من....قند...ایشینم(بشینم)......ایشین(بشین)....عین(انار)....پا

باباک(بادبادک)....پاپا(توپ و تاب مشترکا!!!)....پتخال(پرتغال)....میمی(خاله مهتاب)....وایس(وایسادم)

آقا....باباش(یک چیزی که متعلق به باباش)....مامانش(چیزی که متعلق به مامانش)....ماس(ماست و بستنی مشترکا)...ماسا(ماساژ)

 

فدات بشم که امروز  تا دیدی من دارم با تلفن حرف می زنم،گوشی منو برداشتی رفتی تو اتاقت ،پشتت کردی به من ،هی سرک می کشیدی ببینی من نیام...با گوشیم بازی می کردی

قربونت برم که وقتی دیدی هی من پاکت شیر را می گیرم که نریزی..تا من رومو کردم به تلویزیون یواشکی من ، آهسته آهسته سریدی و پشتتو کردی به من شروع کردی به شیر خوردن...

دورت بگردم که تا بابایی می گه بیا ماساژت بدم بلافاصله دمرو می خوابیدی،چونتو می ذاری روی بالش و هی با دستت می زنی روی کمرت که یعنی اینجا را بمال........

بمیرم واست که هی می ری در یخچالو باز می کنی تا ما میگیم جانان شیشه شیرتو بر می داری یعنی که من الکی درو باز نکردم..می خواستم شیشه را بردارم..دمبریده بلا.......

 

باباییی و من دیوونتیم..عاشقتیم..بی قرارتیم

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)