دست کوچولو،پا کوچولو،پوست تنت عین هلو



و اما من
بدستان زیبای تو
و پاهاي قشنگت
و چهره پر لبخندت
فکر می کنم
و بر این همه زیبائی لبخند می زنم ...
بارونم،خانموم،جانانم
الهی مامان فدای این دست و پای کپل و خوش تراشت بشه.الان که دارم این پست را ارسال می کنم
تو در هفته دوم هفت ماهگی هستی و به غایت زیبا،دلربا و جذاب شدی...یک دندون در 23 آبان در
آوردی و تلاش می کنی حرف بزنی...تازه قهرمان هم هستی...یاد گرفتی دستت را به چیزی بگیری بلند بشی روی پاهای کشیده و قشنگت بایستی....
الهی مامان دورت بگرده..از خودت صدا در می آری...و منم صداها را تقلید می کنم..خوشت میآید
می خندی دلبرکم و دوباره صدا در می آری............آخ مامان دورت بگرده که هر لحظه و هر ثانیه بیشتر
عاشق و دیوونه ات می شم...وقتی به اون چشهای ساه و صورت سفید و لب و دهن خوش ترکیبت نگاه می کنم..دیوونه ات می شم باز دوباره.........
وقتی بابای از سرکار می آید و می برمت دم در تا بابایی را می بینی شروع می کنی دست و پا زدن و
دهنتو کلی باز می کنی و برخی اوقات هم می خندی..عشوه می آیی و سرتو می ذاری روی شونه من...آخ که بابایی با چه عشق و لذتی نگاهت می کنه
وقتی بابا جلالت دراز کشیده هی از بابایی میری بالا..یک شب هی با دستهای قشنگت صورت باباییتو می گرفتی و می خدیدی..هی دست می کشیدی به صورتش..فدای شما دوتا بشم من که عزیزترینید واسه من
پریروز خونه بابابزرگ بودیم وتو دنبال خاله مهتاب می گشتی.....تازه چند روزه یادگرفتی کامل چهاردست
و پا بری(تاریخشو نوشتم بعدا می نویسم همینجا)...از وسط هال رفتی و رفتی تو اتاق خاله مهتاب..وقتی
دیدش هی صدا می کردی تا برگده نگاهت کنه و صد البته که خاله مهتاب هم واست غش کرد....
همون روز بابابزرگ رفته بود توی تراس...وقتی خاله مهتاب بهت می گفت:"بابا برگ مو جانان؟"
تو برمی گشتی به تراس نگاه می کردی..اینقدر که تو باهوشی عزیزم
عاشقتم..دوستت دارم..فداییتم مامانی


دست کوچولو،پا کوچولو،پوست تنت عین هلو
