جانانجانان، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

بر آستان جانان

ماجراهای جانان و بابا

1392/2/29 8:27
نویسنده : مامان مژگان
218 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من

سال‌ها شد که منم بر در ميخانه مقيم

جانانم،جونم،دلم

می خوام کمی از بابایی واست بگم؛گرچه که می دونم وقتی این نوشته هارو می خونی بزرگ شدی دیگه و خودت می دونی که بهترین بابای دنیا رو داری.

شب اولی که به دنیا اومده بودی و من هنوز تو بیمارستان بودم بابایی اومد هم به من سر بزنه و هم دوباره تو را ببینه....

تو ناز خانوم توی تخت خوابیده بودی و بابایی همینجوری زل زده بود بهت..با دقت و شوق نگاهت می کرد....

وقتی هم که اومدیم خونه بابا بزرگ هروقت می دیدیت یا بغلت می کرد شوق و ذوق از همه اجزا صورتش لبریز بود.

با ظرافت و وسواس بغلت می کرد که خوب البته حق هم داشت تو به ظرافت کریستال بودی و به نازی ماه...

وقتی می رفتیم دکتر همش بغل بابایی بود و تمام مدتی که منتظر بودیم بابایی فقط به تو نگاه

می کرد..چشم ازت بر نمی داشت..چه نشسته و چه ایستاده...من که تعجب می کردم ه اخه چه

جوری می تونه 45 دقیقه یا شاید یک ساعت چشم ازت برنداره و همینجوری صورتتو نگاه کنه....

 

 

وقتایی که خونه بود اغلب بغلت می کرد و راه می رفت و الان که چهارماهته و دوست داری بغل ما

باشی،همه می گویند از بس باباییت بغلت کرده اینجوری شدی....

 

بهترین حالتی که دوست داری باشی اینه که بابایی بشینه روی مبل تو را روی پاهاش بذاره..و باهات

بازیکنه.اوووووه ه ه ه ..اینقدر باهات بازی می کنه و واست شعر می خونه..البته شعرهایی که خودش ساخته...

 

یکیش اینه :"دم بریده،دم بریده، دمتو دادن هی بریده"

یا :"آخه من چیکارت کنم،چه جوری شکارت کنم"

 

 

3 ماه و 8 روزگی

 

اول بهت می گفت "فندق"..می گفت (با لهجه خودش) :"این فندقک منه.."بعدش شدی "مفلق"...حال هم شدی "شنبلیله"

 راستی .....بیا مامان جون،بیا جلو ،سرتو بیار یه چیزی را تو گوشت بگم..اولین کسی تو روش جیش کردی بابایی بود...

صبح زود بود می خواستیم قبل از اینکه بابایی بره سرکار عوضت کنیم...از دستشویی که اومدیم بیرون ...بغل بابایی بودی . خلاصه ...... بله!!!!!!!!

 

بعضی وقتها که که کلی باهات بازی کرده و ذوقت کرده..شروع می کنه قربون صدقه ات بره..می گه عزیز

بابا..قربونت برم....آخرش می گه :"وای دیگه نمی دونم با این فندق چی کار کنم..آخه چی کارش کنم..."

اینقدر باهات حرف زده و بازی کرده که تو الان(چهارماهگی) که حنجره ات را کشف کردی و صدا در

می آری و مثلا حرف می زنی...بیشترین مکالمه را با بابا داری...

 

یا واسه بابات عشوه میایی...مثلا وقتی دارم پوشکتو عوض می کنم می اید بالا سرت

 وامیسته ....هیچی هم نمی گه..تو تا می بینیش می خندی و با ناز می پیچی تو خودت....آآآآآی ی ی ی بچه باباییی..آی دختر بابات.....

آخه صورتت را هم خیلی شبیه بابایی هست...لب و دهنت و غبغبت شبیه خاله و مامان فخریه و بقیه

چیزهات مثل بابات..مخصوصا رنگ پوستت و و شکل دستها.........

 

3ماه و 21 روزگی

 

یک روز بابا ساعت 5 صبح پاشد  و رفت محل کارش.تو دسته گل مامان از شب قبلش کمی تب

داشتی....صبح هم که بابایی نبود دو درجه تبت رفت بالا...با اینکه بابایی باید دو روزه دیگه تو محل

کارش می موند و کلی هم تو راه بود تا رسیده بود...ظهرش برگشت..آخه نگران غنچه گلش که تو باشی

بود عزیزم..همه خستگی را به جون خرید و برگشت...........

 

آخه طاقت دوری تو را نداره...الان می گه من چه جوری برم دو سه روز بچمو نبینم...یا دو ماه پیش سرکار

می رفت..وقتی برمیگشت می بردمت دم در..وقتی تو را می دید اون خنده قشنگش روی صورتش می

نشست و بغلت می کرد..با همه خستگی که داشت و چشمهاش قرمز بود..تو را نمی گذاشت زمین....

 

برخی اوقات از کنار گهواره ات که رد می شه و تو خوابیدی می ایسته،نگاهت می کنه و با خنده شیرینی

 می گه:"جون بابا..عزیز..بابا دخترم  چقدر ناز خوابیده...."

 این گوشه ای بود و وصفی کوچک از عشق زیادی بابایی بهت داره.....خیلی چیزها هست که باید بگم و می گم..فعلا همینها رو یادمه

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

mahtab
27 مرداد 90 19:29
elahi ghorbonet beram mahe man che mamanet ghashang minevise adam boghz mikune .sayashun bala saret bashe hamishe
mahtab
4 شهریور 90 17:29
asheghertammmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm