شاهزاده خانم...بوف می خوره...





ای یار من جانان من، دردی بده بر جان من
تا چاره دردم كنم ای مونس و درمان من
شاخه نباتم،سرو چمانم،جانانم
خوشگلم..عمو دکترگفته بودند تا شش ماهت تمام نشده بهت غذا ندم..اما یک شب رفته بودیم خونه حاج خانم..اونجا پر از مهمون بود..
جعبه شیرینی را گرفتند جلوی مامانی..تو گلین خانم هجوم بردی طرف شیرینی و وقتی بهت ندادم گریه کردی...وقتی چایی آوردن و میوه آوردن هم همین کارو کردی...
وقتی هم من چیزی میخوردم همچین نگاهم می کردی که انگاری حقتو خوردم ...خلاصه....هی نق زدی و زل زدی تا اینکه همه مهمانها یک صدا علیه من شعار دادند که :
"بابا این دختر گرسنه اش هست..چرا بهش غذا نمی دی..این نق نق کردنش واسه غذاست.."هرچی من می گفتم آخه دکترش گفتند زود ش روع نکن ،جواب دادند:"ول کن این دکترها رو!!!؟؟؟"
منم که دست و دلم واسه تو گلم ابریشمم می لرزه..اومدم بالا..و واست لعاب برنج درست کردم و بهت دادم...
فرداش هم که رفتیم خونه خودمون..رفتم پیش آقای دکتر و ازشون خواستم زودتر شروع کنم..ایشون هم یک دستور غذایی دادند به این شرح :
هفته اول فرنی...هفته دوم حریره بادام و کنجد...هفته سوم و چهارم هم سوپ با گوشت گوسفند یا مرغ یا گوساله.....
که تو نفس خانم هم همه اش را دوست داشتی و داری..نه موقع غذا خوردن اذیت می کنی...نه نق می زنی..خیلی هم با اشتها می خوری..فدای لب و دهن و ممولت بشه مادر..درد و بلات تو جونم که چقدر عاشقتم


شاهزاده خانم...بوف می خوره...
