جانانجانان، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره

بر آستان جانان

دیالوگهای به یاد ماندنی (3)

    داخلی/روز مامان جانان سریع در حال جمع کردن آخرین وسایل هست واسه رفتن به خونه خالینا جانان هم لباس پوشیده و آماده داره بلبل زبونی می کنه..   جانان :"مامان مامانی مامان مسگان" مامان: "جونم،دردت تو سرم" جانان: " اگه گفتی شیر کجا زندگی می کنه؟؟؟ آمریقا"   پی نوشت: آمریقا ترکیبی از آفریقا و آمریکا می باشد. ****************   داخلی /روز جانان خانم که متوجه شده دوباره توی یخچال کره و مربا موجود هست..همچنان که دلش را گرفته و صورتش را جمع کرده که انگاری درد داره..به مامانش می گه:   "مامان مسگان دلم درد می کنه خیلی درد می کنه: مامان: "قربونه دلت برم چیکار کنم دلت خوبه ب...
4 اسفند 1392

ماه بانو

      ماه در میاد که چی بشه می خواد عزیز کی بشه ماه در میاد چی کار کنه؟ باز آسمونو تار کنه نمی دونه تو هستی به جای اون نشستی نمی دونه تو ماهی تو که رفیق راهی   عشقم ،عمرم،جانانم بهت چی بگم؟ بگم نقل و نبات و عسل و شیرینی؟ خوب ازهمه اینها شیرین تری چیکار کنم..وقتی این همه نازتو،دلبری هاتو و عشوه هاتو می بینم مجنون تر میشم ..می خوام سر به بیابون بزنم واست.. هرچقدر هم بغلت می کنم و فشارت می دم و ماچ های محکم محکم می کنم بهت فایده نداره..دلم آروم نمی گیره هرچقدر هم بگم دورت بگردم فدات بشم پیش مرگت بشم..بازم دلم قرار نمی گیره   آخه وقتی...
30 دی 1392

برف بازی در زاینده رود 1

              خانومم ، ماه آسمونم ، جانانم از دیروز حسابی برف بایرده بود و امروز همه جا پر از برف بود..این اولین باری بود که شما برف می دیدی..واسه همین بابا جلال پیشنهاد داد بریم زاینده در واقع کف زاینده رود برف بازی... اینم عکسهاش... دوستت دارم   ...
21 دی 1392

دیالوگهای به یاد ماندنی (2)

شب/داخلی: مامان و جانان توی هال منزل پدر پزرگ آماده شده اند که بخوابند.. جانان خانم هی توی جاش تکان می خوره و نمی خواد بخوابه..می خواد بره پیش خاله مهتاب توی اون یکی اتاق..نیم خیز می شه که بره اما مامانش مانع می شه   مامان: اااااااا جانان بخواب دیگه..پانشو..وقت خوابه خاله هم خوابیده جانان: اااااااا مامان چرا نیمیذاری بیدار شم؟ ...
21 دی 1392

ملکه عروسکها

              دختر عمر من است ،به فدایش همه غم های دلم می کشم دست نوازشگر خود بر سر او تا بداند نفس و عشق و دل و دین من است مثل باران خدا زیباست رحمتی است بر دل ویران شده ام نازنینی است که دوستش دارم جون دلم ،عمرم،جانانم فدای همه خوشگلیهات ... فدای همه عشوه هات... فدای همه بلبل زبونی هاست... فدای اون حرف زدنت که عروسکهاتو می چینی و بعدش می گی"وای من چقدر زرنگم" فدای اون کمک کردن های تو بشم که کمک من لباس هارو از ماشین لباسشویی در می آوری و بعد هم دم بند رخت کنارم می ایستی دونه دونه لباسهارو می دی دستم ...
21 دی 1392